ميرزا حسين خان
51
خاطرات ديوان بيگى ( فارسى )
اينكه خلعت به آنها مىدهند . چون قريهء بيلگ محقّر است و گنجايش ندارد مرخّص شدند به اورامان مراجعت كنند . هر سه برادر كه حسن سلطان و مصطفى بيگ و بهرام بيگ باشند مىروند خدمت شاهزاده و در را مىبندند . تمام تفنگچيهاى اورامان دور مسجد را احاطه مىكنند . شاهزاده به حسن سلطان مىگويد مرخصيد برويد و خلعت خود را بگيريد و همين حالا حركت كنيد . فراشباشى آنها را به منزل خودش دعوت مىكند كه تا خلعتها را مىآورند قهوهاى بخوريد . آنها در كمال غرور با اطمينان به منزل باشى مىروند . درين بين معتمد الدوله مرحومين شرف الملك و ديوان بيگى و ميرزا يوسف [ را ] - كه فعلا زنده و مدتى است به مشير ديوان ملقب است - و اين سه نفر همراه شاهزاده مىروند . مىفرمايد به واسطهء شرارت و هرزگى ، حسن سلطان و برادرانش را گفتم حبس كنند . اينها متفقا مىگويند يك نفر از ماها و اهل اردو جان بهدر نمىبريم از دست اين تفنگچيها كه الآن دور اين مكان را احاطه كردهاند . شاهزادهء سفّاك بىباك از اين اظهار حضرات متغيّر مىشود و صدا مىزند باشى اين نعش را بكش بيرون جلو سگها بينداز . بدون درنگ نعش حسن سلطان را كه مىگويند خيلى سفيد و فربه بوده مىكشند بيرون . تفنگچيها كه در دامنهء كوهى مشرف به آن مسجد و ده به انتظار نشسته بودند تصوّر مىكنند الاغ سفيد مرده و اين نعش الاغ است . بعد يك نفر مىآيد مىبيند نعش حسن سلطان است . تمام آنها فرار مىكنند . معلوم مىشود شاهزاده استخاره به قرآن كرده آيهء « فَخُذْها بِقُوَّةٍ » آمده . او را خفه كردهاند و دو برادرش حبساند . در ماده تاريخ خود شاهزاده قطعهاى گفته كه مطلع آن اين است : به سال فرد پس از الف در مه قربان * به بيلگ اندر مقتول شد حسن سلطان ( 1284 ) سال 1285 خفه كردن بهرام بيگ در آن صفحات كارى بزرگتر و مشكلتر ازين به مخيّلهء كسى نمىگذاشت كه معتمد الدوله به اين سهولت انجام داد . مصطفى بيگ و بهرام بيگ برادران حسن سلطان را زنجير به گردن سوار قاطر با موكب شاهزاده وارد شهر سنندج كردند . مردم